تبليغاتX
تئاترباريش
سيب (شعر حميدمصدق) یکشنبه 28 تیر1388 14:28
تو به من خندیدی
و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ي همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب‌آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز …
سال‌هاست که در گوش من آرام آرام
خش‌خش گام تو تکرار‌کنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه‌ي کوچک ما سیب نداشت

.

.

.

نوشته شده توسط روابط‌عمومي‌تئاتر‌باريش  | لینک ثابت |

پست مطلب ناگزير سه شنبه 1 اردیبهشت1388 8:39

  سلام دوستان عزيزم.

من يه دوست خيلي باحال تو فضاي وب پيدا كردم كه خيلي هم شوخ‌طبع تشريف دارند و انگار كار ديگه‌يي جز چوب زدن زاغ بنده ندارند. گمون مي‌كنم ايشون از يه چيزي فوق‌العاده رنج مي‌برند و من حدس مي زنم اين يه چيز خيلي كوچيك همون عدم اطلاعشون از ابوي گراميشون باشه. چرا كه دزد تشريف دارند و با كلمات ركيك و شرم‌آور كه جز از ذهن فاسد و معيوب شخصيت شخيص ايشان برنيايد، از جانب بنده و اين وبگاه براي اين و آن پيغام مي‌گذارند. همه مي‌دانند كه بنده جز به مهر چيزي براي اين و آن ننوشته‌ام و نخواهم نوشت.

نوشته شده توسط روابط‌عمومي‌تئاتر‌باريش  | لینک ثابت |

سالِ نو ... چهارشنبه 28 اسفند1387 8:51

سال، نو مي‌شود و ما كهنه!

نوروز

دوستانم هميشه پاينده...

نوشته شده توسط روابط‌عمومي‌تئاتر‌باريش  | لینک ثابت |